تبليغاتX
خاطرات شادی

خاطرات شادی

تلخ وشیرین

شادی وارد میدان میشود

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام سلام ۱۰۰تا سلام

ببین کییییییییییییییییییییی اینجاست!!!!!!!!!!!!!!!!!

شادی جووووووووووووووووون گل گلاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شنیدم نبودم کلی اتفاق اینجا افتاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم واسه همتون کلی تنگیده بود

نیلو جونم خانوم سین جون عزیز دلم خوبین؟

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به به شنیدم شادوماد داریم

بلاخره یکی پیدا شد که..........................

میتونین .....رو به دلخواه پر کنین

شادوماد تبریک

نمیدونم بعد این همه مدت که اومدم چی بگم؟؟؟؟

آها تا یادم نرفته بگم این کمال خسیس به شما هم شیرنی نداد!!!!

ای خسیس

اگه خدا بخواد و بد خواها بذارن منتظرم یه مطلب توپ پیدا کنم تا دوباره بیام پیشتون

دوستون دارم

بوس بوس

یا علی

بعدن نوشت:

پسورد وبلاگمو یادم رفته بود

کلی تلاش کردم تا دوباره یافیتمش

مهم اینه که الان اینجام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/22ساعت 12:7  توسط شادی  | 

خبر بد

سلام به همه دوستای عزیزم

متاسفم که اینطوری یه هو گذاشتم رفتم ای بابا اینم شانس منه دیگه!!!!

میدونم همهش تقصیر کماله

اون منو طلسم کرده که نتونم بیام....و فکر کنم به آرزوش رسید!!!!

تلفن درست میشه کامپوتر میترکه.....

این جزو آخرین پستای منه البته قبل از کنکور

دیگه هر چقدر تا حالا بی خیال بودم میخوام ازین به بعد درس بخونم!!!!

از همه کسایی که تو این مدت بهم سر میزدن ممنون به خصوص 1س عزیزم که میدونم اگه نیام نت دلم بیشتر از همه واسش تنگ میشه...

و بقیه ی دوستای عزیزم....

امیدوارم همه موفق باشن هر جا که هستن (حتی کمال!!!!! من که خسیس نیستم)

باید بهم قول بدین اگه آدرستونو عوض کردین بهم خبر بدین تو نظراتم چون وبمو جمع نمیکنم.

اگر خوبی یا بدی از ما دیدین حلال کنین!!!!(البته میدونم جز خوبی چیزی ندارم اینو سمبولیک گفتم بعضیا جو گیر نشن)

پ ن:روزه نماز همتون قبول(التماس دعا)

پ ن:میدونم خیلی دیره اما زبل خان عزیزم تولدت مبارک

پ ن:1س جون عزیزم دوست دارم و دلم خیلی واست تنگ میشه

= ن:فکر نکنین دست از به همین راحتی دست از سر ویجه(=>ویژه=کمال)بر میدارم ها

هر وقت بتونم میامو به همتون سر میزنم( مثلا هر وقت بیام کمالو میچسبونم به دیوار تا جیگر همتون حال بیاد)

خیلی مهم:یه مدت که از مدرسه بگذره که رو روال بیام ممکنه 5شنبه جمعه ها بیامو آپ کنم

پس دعا کنین بتونم زود خودمو جمع و جور کنم(البته این برگشت به شما هم بستگی داره ها میدونم وجودم واسه نت حیاتیه پس اگه دوست داشتین بمونم بهم بگین)

راستی هنوزم تا اول دوم مهر میاما!!!

دوستون دارم

دنیارو واستون شاد و شادی رو واستون دنیا دنیا آرزو میکنم

به امید دیدار                       

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 14:57  توسط شادی  | 

من زنده ام

سلام دوستای عزیزم.می دونم که خیلی خیلی نگرانم شدین.

اکشال نداره اینطوری میفهمین که چقدر دوسم دارینو نمیتونین دوریمو تحمل کنین.

میدونم حق دارین هیچ کس نمیتونه گلی مثل منو فراموش کنه.

حالا اینارو بی خیال....

من سالم سالمم,آنفولاتنزا هم نگرفتم (می دونم ازینکه سالم برگشتم چقدر خوشحالین)البته به جز کمال که فک کنم.....

 اینکه چرا نیومدم حقیقتن حس نوشتن نداشتم مخصوصن خاطره نویسی موضوع جالب دیگه ای هم به ذهنم نمیرسید.

اصلا وضعیت خوبی نیست, انگار بین زمین و هوا معلقم.....

به نظرتون خودکشی خیلی گناه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه بابا شوخی کردم نترسین.... من حالا حالا ها رفتنی نیستم...یعنی حداقل آدم این حرفا نیستم...مگه اینکه خدا.... اِاِاِاِاِاِاِ زبونتونو گاز بگیرین.....خدا نکنه....میدونم خدا نمیخواد بی شادی بشین....آخه وجدانن بگین نت بدون شادی صفایی هم داره....

آقا اصن همین کمال اگه من نباشم کی میخواد اینو بچزونه شوما جیگرتون حال بیاد؟؟؟؟؟ها بگین خوب؟!....اصلا خود تو آق کمال شادی نباشه کی بهت عیدارو تبریک بگه.....ها....دیگه با کی کل کل کنی؟ها؟ها؟ها؟

خلاصه من تا حلوای احمدی   نژادو نخورم نمی میرم اصن خودتونو نگران نکنیم.

در ضمن شرمنده که قول دادم و نیومدم و شرمنده که مطلب قبلم طولانی بود.

دیگه نمیدونم چی بگم فقط سهی میکنم زودتر بیام تا شما دیگه نگرانم نشین.

میدونین معلم آزاریه خونم پایین اومده فک کنم واسه همین حالم گرفته است.به نظرتون میشه از کمال برای متعادل کردن آزار خونم استفاده کنم؟

نظر شوما چیه؟؟؟

راستی یه نفر پیدا میشه یه آیدی واسه من درست کنه و چت کردن یادم بده؟

نه به خدا فکر بد نکنین فقط میخوام اطلاعات عمومیم بالا بره نه که من خیلی فعالم!!!!!!!!!!!

فک نکنین خنگم چت کردن بلد نیستم. نه

فقط نیازی نبوده تا اومدم بفهمم چت چیه گوشیو اس ام اس و ....

اگه چت بلد نیستم در عوض عمرن اگه سرعت کسی تو مسیج زدن به من برسه میگی نه امتحان کن...

اِاِاِاِاِاِاِ شماره؟ زرنگینا... من به همین راحتیا گول نمیخورم. عمرن.......

یک سین جون خیلی خاطرتو میخوام. ایشالا بیای مشهد در خدمت باشیم.(ربطش این بود که دلم میخواست اصن به شوما چه؟ وب خودمه)

خلاصه این پستم تموم شد

و سخن پایانی:

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم

یا علی تا پست بعد

بعدتر:راستی تمام بدنم گرفته. نمی تونم  از جام تکون بخورم. اسباب کشیه نیلو اینارو میگم. فکر کنم اگه یه اسباب کشیه دیگه بکنم از هم میپاشم. نگران نشین من ازین کارا نمی کنم اگه اسباب کشی هم داشتیم میگم شوما بیاین کمک. مخصوصا کمال که سلامتیه من خیلی واسش مهمه.

بعدترتر:دلم هوای حرم کرده آخ چه حالی میده حرم وقتی دلت از همه گرفته.

بعدترترتر:نمیدونم گفتم یا نه اما دوباره هم میگم خودم میدونم مثل خیلی ها خوب نوشتن بلد نیستم یعنی تو خونم نیست. همیشه انشاهامو بابام مینوشت.اما چیزایی که میگم حرف دلمه که با زبون خودم میگم(معتقدم حرفی که از دل بیاد به دل هم میشینه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 13:12  توسط شادی  | 

دردودل

سلام  امیدوارم خوبه خوب باشین

بچه ها نگيد  شادی خل شده ها به خدا ديوونه نشدم ولي وقتی که آدم تب داره سقف اتاق انگار می یاد درست دم صورت آدم انگار همه چی کش می یاد و دراز می شه وچسبناک انگار که نفس آدم میاد درست پشت ردیف دندونا همون جا می ایسته امشب تب دارم اما مي دونم جسمم نيست كه داره گر مي گيره دلمه روحمه... من امشب غمگینم چرا باید دروغ بگم؟ غمگین و مشغول دست و پا زدن.. گاهی زیر آب و لحظاتی روی آب.. زیر پام خالیه وهر چی که میبینم آبه و آب ..جریانه و جریان.. و خبری از سکون نیست. پام به هیچ جا نمی رسه چه برسه به ایستادن روی زمین. احساس غالبم همون معلق بودنه و در بهترین شرایط شناور بودن. حسرت روزهای رفته رو نمیخورم که رفته اند ولی صورتم ... موندم كه چي كار كنم دكتر برم ، قرص بخورم ولي نه خوب ميدونم دواي درد من اينا نيست گوشي رو ور ميدارم شماره نمي گيرم ولي ميگم :
- الو! سلام
 **سلام عليكم! بفرماييد.
- ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.
 ** خودم هستم، باز چي شده شادی؟
- اِ اِ اِ اِ اِ اِ … چه حافظه اي داري خدا جونم چه زود منو شناختي.
 ** من هيچ كس را فراموش نميكنم. هيچكس.
- ببخشيد خدا جونم! خدا جونم تب دارم اما كارم يه خورده با تو طول مي كشه وقت داري؟
** بگو! همه حرفات رو مي شنوم.
- خدا جونم؟!
**بگو جونم شادی!
- يه خواهش دارم.
** بگو شادی!
 - ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم صدامو مي شنوي يا نه.اصلاً مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.مي دوني! همين كه بدونم يكي از حرفامو مي شنوي برام كافيه.
 ** من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم.تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم.هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست شادی.
- واقعاً حرفام رو مي شنوي؟!
** واقعاً حرفات رو مي شنوم.
- ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟
 ** بله شادی!
- از حاجتام، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟ نداري خدا جونم ؟
** آره همش رو مي دونم
- وقتي دلم مي گيره وقتي احساس تنهايي مي كنم هق هق گريه هام رو مي شنوي؟وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟ وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟صداي در زدنام رو مي شنوي؟
** بله شادی جونم. مي بينم ؛مي شنوم ؛مي فهمم مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه نشنيدي ان الله سميع الدعاء مي دونم.
- اما من…
** شادی تو هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.
- الهي بميرم خدا جونم دل شكستن مي دونم چه دردي داره!
 ** بارها شده گفتم نرو. نفهميدي! رفتي! هي دنبالت اومدم! به ملائك گفتم مبادا چيزي بنويسينا صبر كنيد تا لحظه آخر. شادی بر مي گرده اون عمل رو انجام نمي ده. شادی اون حرف رو نمي زنه. شادی اون …هر چي ملائك گفتن بار الها ! اين شادی سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم نه شايد اين دفعه عوض شده باشه صبر كنيد چيزي ننويسيد. و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي. هي صدات زدم. گفتم: شادی نرو. اما تو رفتي گفتم شادی نزن اما تو زدي. گفتم: شادی نكن اما تو كردي. آخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم كه شادی عوض نشد.
- شرمنده ام خداجونم .
** شادی هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.
- شرمندتم . با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزندش قبول كنه.اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس.خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم، به هر جا و مقامي برسم. باز آخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم.خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.خيلي مي ترسم كه بگي به اين شادی هر چي فرصت دادم آدم نشده.خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني.خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم. اما…اما بخشش صفتيه كه فقط در خور شأن و مقام تو خدا جونم .
 ** شادی برو پستاي وبلاگتو بخون تو نبودي از دل شكستن مي نوشتي تو نبودي شكايت بنده هاي ديگمو بهم مي كردي حالا چي شده دلمو مي شكني غم رو دلم مياري غصه دارم مي كني بعد مي گي غلط كردم؟! ولي مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم. هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه دفعه ديگه درست مي شي اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني .
- مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو من رو نبخشي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم كه لحظه مرگ ، منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ كني!!!
 ** باشه شادی اين بارم مي بخشمت برو تلاشت رو بكن برا فردا و فرداها بازم خدا به دادم مي رسه بازم يه فرصت ديگه به من ميده ولي ...
خـدا وقتـی بندهاش رو آفرید به همشون یه دل داد ، به یه اندازه ، با یه ظرفیت و با یه رنگ ، مثله خودش پاك و مهربون اما وقتـی آدمها پا به زمین گذاشتن ،یواش یواش دلا یه رنگیشون رو از دست دادن ، آدمها با هم غریب شدن ، دل هاشون از هم فاصله گرفت ، یه دل انقدر بزرگ شد که همه چیزداخلش جـا می شـد ، یـه دل انقدر كوچيك که چیزی توش جا نمی شد اما دلاي بزرگ اونقدر حقير بودن كه ... دلهای کـوچیک بـا محبت تر بودن چون بیشتر ابرازاحسـاسـات مـی کــردن شـاید چـون دوست داشتن احساس بشن ؟دل های بزرگ بیشتر احساس می شدن تا اینکه احساس کنند ؟ ولی واقعا ظرفیت یه دل ، به بزرگی و کوچیکی اونه؟یا به ابراز احساسش؟ یا شاید هم نه ؟ ولی این حس چیه ؟ که تو دل قرار گرفته و باید بیان بشه ، اگه این حس بیان نشد چـی ؟اصلاً چطـور باید بیانشون کرد ؟ چرا بعضی هـا میترسن بیـانش کنند ؟ تـرس ! از چی ؟ تـــوی دل آدم هـــا یــه دنیـا حـرفه نـاگـفتس، آدم هــا رو از روی نـاگفتـه هاشون باید شناخت ، نه از روی گفته هـاشون ، تا حالا چقدر برای شنیدین ناگـفتـه های دیگران  تلاش کردیم؟ تا حالا دلی رو به دست آوردیم ؟ چند تا دل رو شکستیم ؟چند تا دل رو  شاد کردیم ؟ ما آدم هـا همیشه دنبال یه فرصت می گـرديم ؟ فرصت برای چـی؟ بـرای انجـام چه کـاری ؟ تا حـالا به چند تا از این فرصت ها دست پیدا کـردیم ،اصلاً بـرای به دست آوردن این فرصت تـلاش کـردیم ؟
- ما ادما گاهي خودمونو فراموش مي كنيم غرق اين دنيا مي شيم همش دنبال يه فرصت برا عاشق شدن برا بيان احساسمون به يكي ديگه برا ثابت كردن دوست داشتنمون برا پيشرفت ماديمون ... برا چيزاي به اين كوچيكي و كم ارزشي هميشه دنبال فرصت مي گرديم .
مي دونين اين قضيه ممكنه طور ديگه اي هم باشه واقعا فرصتهاي ما خلاصه شده تو اين چند تا چيز تا حالا فكر كردين كه شـاید مـا خودمون یه فرصت باشیم برای دیگـری ، تا حالا به دیگـران فرصت دادیـن کـه ثابت کنند ، که تلاش کنند ، اما فرصت اصلـی رو كه ما هـرگز متـوجش نمی شیم  فرصتی هستش که خدا به مـا داده  برای اینکه به سوی خودش برگردیم برا ی اینکه فرصتی باشیم برای دیگران ، فرصت برای دوبـاره دیـدن ، دوباره شنیدین ، دوباره حس کردن برای چیزهـای که هر روز مقابل چشمامونند ولي اونقدر غرق ظواهر شديم كه ندیدمشون ، حرفهايي كه شنيديم افسوس كه نـاشنیده گرفتمشون ، و حسشون نکردیم چون ممکنه دیگه هرگز این لحظه بر نگرده همیشه فردایی هست ، ولی امروز دیگه هرگز. . . پس بياييم برا امروز خودمون تلاش كنيم و دل به فردايي نبنديم كه ممكنه اصلا نبينيمش
آدماي عجيبي هستيم اصلا گاهي مي مونم كه آدميم يا نه خداجون گاهي از آدم بودنم شرمم مي شه گاهي بعضي چيزا رو ميبينم از زنده بودنم شرمم مي شه گاهي از ديدن اين آدما كه يكيشم خودمم اونقدر دلزده ميشم كه بد جوري هواي تو به سرم مي زنه گاهي يه چيزايي مي شنوم كه آرزو مي كنم كاش كر بودم گاهي يه چيزايي مي بينم كه دلم مي خواد كور بودم خدايا اين چه دنياييه؟ اين رسمه زندگي نيست خداااااااااا خدايا چي شديم ما ؟ رو زمين چه خبره ؟  وقتي از كسي آب ميخوايم به جاش سراب ميده به هر كي عشق مي ورزيم بدتر عذابمون ميده روي هر كي مي خنديم از پشت خنجرمون مي زنه اصلا كي گفته سر بي گناه بالاي دار نمي ره اينجا رو زمين همه به جرم بي گناهي سرشون بالاي داره اينجا رو زمين خنجر نامردي پشت هر چي مرده شكسته اينجا روي زمين پر ليليه اما يه دونه مجنونم پيدا نمي شه اينجا رو زمين قيمت انسانيت خيلي بالاست اينجا رو زمين تو بازارا فقط فقر ميفروشن اينجا رو زمين دست هر كي رو مي گيري پشتتو مي شكونه اينجا رو زمين بجاي داد ؛ بيداد فرياد مي كنه  اينجا رو زمين همه فرياد سكوت مي كشن اينجا رو زمين همه آزادن اما زندونيه نفسشون ، اينجا روي زمين به نا امني ميگن امنيت ، اينجا روي زمين به نامردي ميگن مردونگي ، اينجا رو زمين روزا از شب تاريكتره اينجا رو زمين هر كي خوبه سرگردونه پس بايد همه بد باشن ، اينجا رو زمين خوبي خريدار نداره ، اينجا رو زمين خوب و بد معنيشونو عوض كردن ، اينجا رو زمين فرهادا با تيشه بجاي بيستون دلارو ميشكونن ، اينجا رو زمين به شيطان ميگن فرشته اينجا رو زمين بجاي بارون غم ميباره ، اينجا وقتي به كسي ميگي باهام يار باش خار مي شه ميره تو چشمت ! اينجا رو زمين از بس هوا كم مي ياريم نفس كشيدن سنگينه ، اينجا رو زمين هيشكي سنگو از جلو پاي نابينا ور نمي داره اينجا رو زمين از دست تشنه آبو ميگيرن اينجا رو زمين خيلي خبراست كه ما رو از آدم بودنمون ... مي بيني خدا مي بيني زمينتو؟ بنده هاتو  مي بيني ؟ مي بيني اينجا شكستن دل با شكستن يه ليوان برابره ؟ مي بيني اينجا وقتي پشت يكي ميشكنه انگار يه تيكه چوب خشك بوده كه شيكسته ؟ ميبيني اينجا ريشه انسانيت خشك شده ولي انگار علف هرز بوده ! خسته شدم من رو زمين اونقدر نامردي ديدم كه دیگه به خودم هم شک دارم کاش تو قهرت نمي گرفت می شد راحتر بگم که من نمی تونم ميدوني خدا خسته ام  آنقدر که بشه به بهونه خوابیدن  برای همیشه رفت و ديگه برنگشت مي بيني خدا ؟ مي دونم كه همه رو مي بيني ميدونم كه تو بدتر از همه حالت از زمين به هم مي خوره مي دونم كه تو هم ... ولي تو صبرت زياده تو ميتوني اينارو تحمل كني تو انقدر خوبي كه بهمون فرصت ميدي بهمون فرصت ميدي خودمونو عوض كنيم ولي خداجون ما كه هر روز بدتر ميشيم ما كه زمين پاك و آبادتو ويرون كرديم بازم مي خواي فرصت بدي ؟ بازم مي خواي بهمون بگي كه ذاتتون پاكه مي تونين اصلاح بشين خدا جون واقعا فكر مي كني اميدي به ما هست يعني ....

باشه خدا جونم هر چي تو بگي ولي
وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست
ما سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ ...
باشه خدا ولي تو بامن باش وقتی تو با من نیستی از من هيچي نمي مونه بدونه تو من يه آدمه فرسوده ام كه هروز برا پيدا كردن يه آينده روشن اما واحي دارم دور خودم مي گردم بدون تو من يه آدمم كه هر روز تو خيالم دارم از تنهايي فرار مي كنم اما هر روز تنهاتر از ديروزم خدايا درسته من كوچيكمو دنيام كوچيكتر درسته من تو اين زمين غريبم ولي مي دونم تو از من هم غريبتري درسته دلم كوچيكه ولي دلتنگيام بزرگ درسته هر روز دارم شكسته هاي دلمو با عشق تو به هم پيوند مي زنم ولي خدايا خودت گفتي كه من تو دلاي شكسته جا دارم پس منو تنها نذاز هميشه كنارم باش منو تو خيلي وقته با هم قول و قرار گذاشتيم مي دونم كه تو تنها كسي هستي كه هيچوقت زير قولت نمي زني ميدونم اونقدر مهربوني كه مي توني يه بنده گنهكار مثله منو ببخشيو راهنمايي كني پس به رسمه همون قول و قراري كه باهم داشتيم هميشه كنارم بمون نذار احساس تنهايي كنمو عاشق  یه زميني بشم....                                                                                                            
روی زمین بودمو داشتم یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کردم ... بهم گفت : کمک می خوای؟ گفتم : نه ، گفت: خسته میشی بزار خوب کمکت کنم گفتم : نه ، خودم جمع می کنم گفت : حالا تیکه های چی هست ؟ مشخص نیست چیه ؟نگاه معنی داری کردم و گفتم : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم!بعدش گفتم : میدونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شکوننش ...میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش(خدا) اون دل داری خوب بلده و فقط از اون کمک می خوام میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره اینو گفتم و تیکه های شکسته رو جمع کردم و یواش یواش ازش دور شدم... و من توی این فکر  بودم که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم دنبالم اومدو... ...به هم گفت: چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ؟!!! انگاری فهمید که تو دلم چی می گذره ... برگشتم و گفتم : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم...اون برای من هر کسی نبود من برای اون هر کسی بودم !!! اینوگفتم و این بار رفتم سمت خـــــــــــــــــدا

 

 

 

 

آخجون بالاخره موفق شدم فکر کنم این پایینی ها اسمش پ.ن باشه تا حالا ازینا نذاشته بودم 

پ.ن اول از  همه ی کسایی که جوابمو دادن تشکر می کنم و در مورد اونایی که جوابمو ندادن.... خوب حرفی ندارم بهشون بگم.

پ.ن دوم اینکه بگم اون بند از پست قبلم که در مورد کمال بود رو جدی نگیرین. حالم گرفته بود قاطی کرده بودم.

پ.ن سوم اینکه همین جا اعلام میکنم که تا آخرین لحظه ی عمرم هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم تا حال کمال گرفته شه (یک سین جون کجایییییییییی؟؟هوامو داشته باش. فقط به خاطر تو ؛ ذنیارو آتیش میزنم فقط به خاطر تو!!!!!!!!!!)

پ.ن چهارم اینکه دوستایی که لینکوندمشون اگه دوست داشتن منو بلینکن منم دوباره بهتون یاداوری میکنم(مگه دست خودتونه من لینکتون کردم شما هم باید لینکم کنین همین که گفتم هر چی هیچ چی بهشون نمیگم.....)

پ.ن پنجم اینکه اگه اینبار یکم دیر اومدم واسه این بود که تیلیفمون قطع بود نتونستم زودتر بیام

پ.ن ششم میدونم این پستم زیادی طولانی بود قول میدم بقیه کوتاه تر باشن اما اینبار به جاش ادامه مطلب ندارم(خوشحال باشین)

پ.ن هفتم یا علی تا پست بعد(اینم دوباره به خاطر یک سین جونم)

نه اشتباه شد آخری که پ.ن نبود خداحافظی بود« آدمو برق بگیره ولی جو نگیره»

در هر صورت مواظب خودتون باشین خیلی زیاد

یا علی تا پست بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 23:28  توسط شادی  | 

تصمیم اساسی

 

سلام

اول اینکه مطمئن باشین حالم خوبه, تب ندارم , سرمم به جایی نخورده و خواب نما هم نشدم.

فقط خسته ام دلم گرفته از تظاهر به شاد بودن خسته شدم.

خیلی وقته که اون شادیه قبل نیستم.

دلم یه تغییر و تحول اساسی می خواد اما نمی دونم چیو چه طوری؟

فقط.....

فقط تصمیم گرفتم آدم شم. خیلی سخته اما تمام سعی خودمو می کنم

خوب ازینجا شروع میکنم:

بعد ازینکه پست قبلیمو گذاشتم وقت زیاد داشتم به وبای زیادی سر زدم خیلی ها واسه اولین یه 2ومین بار با خوندن آخرین پست و نظرات بقیه واسشون نظر دادم.

  کردم بخونم.save شب یهو تصمیم گرفتم تمام وبلاگهاییرو که

همرو خوندم نظرم در مورد خیلی ها تغییر کرد( جنبه ی مثبت در نظر گرفته شود)

شاید باید از بعضی ها خصوصی عذر خواهی کنم که اگه روم شد میام.

دیگه یه تصمیم مهم گرفتم اونم اینکه دیگه کمال رو اذیت نکنم.(به شرطی اونم اذیتم نکنه من اعصاب درست و حسابی ندارم)

گناه داره. نمی دونم چرا یهو عذاب وجدان گرفتم!!!!!!!!(من و وجدان؟!)

البته بگم ها همش تقصیر من نبود. نمی دونم پدر کشتگیمون از کجا شروع شد و تقصیر کی بود اما من می خوام همینجا تمومش کنم.

کی می دونه فردا هستیم یا نه؟؟؟

نکته ی مهم1:(قابل توجه بعضی ها) کلا ما درسم می خوندیم اما درس خوندن که خاطره نداره آدم درس می خونه دیگه. وجدانا خاطره داره؟!

اما همینجا قول می دم ازین به بعد تلاش بیشتری در راه کسب علم و دانش بکنم .(بابا تحول!!!)

دیگه اینکه می خوام بنده ی بهتری واسه خدا باشم. می دونم که تا حالا نبودم و فقط هر وقت کارم گیر می کرد و دستم به جایی بند نبود یادش می افتادم.

اما با این حال هیچ وقت تنهام نذاشت(خدا جون نوکرتم)

نکته ی مهم2:فکر کنم وجدانم داره بیدار میشه. کارای بدی که تا حالا می کردم( کمال آزاری,معلم آزاری و .....)تقصیر وسوسه ی خبیثم بود!!!

من که نبودم!!!....من ؟؟؟؟شادیو این کارا؟؟؟........نه ....خودتون که خوب می دونین من چه دختر خوبیم؟!؟!؟!مگه نه؟؟؟؟؟؟......نه؟؟؟

شاید تا الان با خودتون فکر می کردین شادی یه دختر خونسرد و بی خیاله که یکسره در حال خندیدن و مسخره بازیه.....

اما این طوری نیست منم دیگه از تظاهر کردن خسته شدم.

کاش میشد منم مثل خیلی ها حرف دلم رو بگم اما....اما افسوس.....

کاش میشد داد بزنم و بگم خسته ام.....خسته از این همه تظاهر ,فریب , نامردی و .......

وقتی می فهمین بهترین دوستتون کسی که واستون مثل خواهر بوده و حاضر بودین به خاطرش هر کاری بکنین یه گرگ تو لباس بره بوده چه حالی بهتون دست میده؟

وقتی بفهمین کسی که تمام مدت به فکر کمک کردن بهش بودین با یه خنجر منتظر ایستاده تا یه فرصت مناسب اونو فرو کنه تو قلبتون چه حالی میشین؟

آره به جز خندیدن و مسخره بازی تو مدرسه, به جز اون خاطراتی که واستون گفتم اینا هم هست.

شاید یه روز همرو واستون بگم....شاید....

کاش میشد داد بزنم و بگم این بغض لعنتی که تو گلومه داره خفم می کنه...کاش دوباره بتونم نفس بکشم...

چند نفر هستن که دلم می خواد بیشتر باهاشون آشنا بشم و شاید با هم دوست شیم(البته ارتباط بلاگفایی, قابل توجه اونایی که فکرشون منحرفه)

امیدوارم اونا هم بخوان

1-خانوم ژوکر

2-خانوم یک سین

3-قله نشین

4-موسیو گلابی

5-زبل خان

6-خرس قهوه ای

7-عمو لی( که فکر کنم تنها عموی دوست داشتنی دنیاست)

8-بهرام چشم به راه

9-یه دیوونه مثل خودم

10-وشاید کمال....

شاید چون زیاد از دوستام زخم خوردم دلم میخواد دوستام دور و تقریبا ناشناس باشن(اینطوری بهتره)

دیگه اینکه دلم می خواد2-3 روزی تنها باشم کنار دریا.تنهای تنها که نه منو خدا با هم.

می دونین اونوقت چی کار میکنم؟

اول هر چقدر که می تونم داد می زنم و بعد که یکم آروم تر شدم حرفای دلم و به خدا و دریا میگم

می دونم هردو راز دارنو اسرارم رو هیچ وقت فاش نمی کنن.

و ادامه مطلب این پست یکم متفاوته

وسخن پایانی:

خدایا

من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری!

که من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...

یا علی تا پست بعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 12:13  توسط شادی  | 

سلام

سلام

من باز اومدم با کلی تاخیر.

شرمنده به دلیل مشکلات فنی نتونستم زودتر خدمت برسم.

امروز می خوام همین طوری از همه چیز واستون بگم.

ازین که هنوز قبض تلفن نیومده چه طور به دلیل بدهی قطع می شه!!!!!!!!(باید به این مملکت با حساب و کتاب آفرین گفت)

ازینکه از وقتی فهمیدم آخر جومونگ چی میشه حس نگاه کردنشو ندارم.

آها یادم اومد از خوراک لوبیا

دست رو دلم نذارین که اثر اون خوراک هنوز تو دل و رودم مونده.

خورشت وحشت(البته به قول اونایی که سربازی رفتن )

جونم واستون بگه چندین روز قبل با نیلو جون خونه تنها بودیم تصمیم گرفتیم خوراک لوبیا بخوریم که ایکاش دستم میشکست و قبول نمی کردم!

من پیاز دوست ندارم  واسه همین لطف کرده بود و فقط 5تا پیاز هر کدوم اندازه یه توپ بسکت خورد کرده بود.

البته به گفته ی خودش به خاطر من کم ریخته بود.

تمام ساختمون که بماند همه ی کوچه رو بوی پیاز برداشته بود.

همه صف کشیده بودن که یه ذره فقط یه ذره ازون خوراک لوبیا رو بچشن(البته کسایی که از زندگی سیر شده بودن و می خواستن غیر مستقیم خودشونو راحت کنن)

خلاصه لحظه ی موعود فرا رسید.

اومدیم بشینیم بخوریم که همش پیاز بود و 4-5دونه لوبیا.

نامرد یه دونه خودش برداشت بقیه رو گذاشت واسه من.

منم اول به مدت 1ساعت پیازا رو جمع کردم بعدشم که  تو رودرواسی(رودربایستی) 2-3تا خوردم,که دیدم دل و رودم داره میاد بالا.

نیلو که دید اگه ادامه بدم یه جنازه رو دستش می مونه گفت: شادی اگه سیر شدی دیگه نخور

خدایا شکرت نمی دونین چقد خوشحال شدم؟!؟!

ظرف هارو که جمع کردیم نیلو گفت: چی کار کنم که مامان اینارو نبینه؟
یه روزنامه ی بزرگ انداختیم تو سطل آشغال و خوراک لوبیاهارو خالی کردیم توش

بعد هم پیچوندیمش با یه عالمه روزنامه ی دیگه که به عنوان سفره ی یه بار مصرف استفاده کرده بودیم که زحمت سفره پاک کردن هم گردنمون نیفته.

هنوز که هنوزه بعد از گذشت یک هفته هر وقت اسم لوبیا میاد به من حالت اغما دست میده.

حالا معنیه این جمله رو می فهمم:«عشق هرگز از بین نمیره, یا روز به روز پر رنگ تر می شه یا به تنفر تبدیل می شه.»

منم عاشق خوراک لوبیا بودم اما حالا اسم لوبیا هم که میاد...........

یه داستان خوگشل تو ادامه مطلب واستون گذاشتم

ودر پایان یه جمله از جناب خلیل جبران:

« هیچ آرزویی در جهان وجود ندارد مگر محقق شود»

به قول دوستان پاینده ایران

(قافیه رو حال کردین؟!)

بدروووووووووووووووود عزیزانم تا پست بعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 11:0  توسط شادی  | 

تفاوت

سلام. خوبین دوستای گلم؟ خوب خدارو شکر

اول اینکه دایی جونم بالاخره فردا میاد (از سربازی) دلم واسش یه ذره شده خیلی خیلی خوشحالم.

دویم اینکه تصمیم گرفتم به جز خاطره مطالب جالبه دیگه هم بذارم. مثلا این بار تو ادامه مطلب واستون یه داستان  کوتاه می ذارم که امیدوارم خوشتون بیاد البته شاید بعضی هارو شما قبلا خونده باشین اما 2باره خوندنش مثل یه تلنگره که امیدوارم موثر باشه.

و سیم اینکه تو وبلاگ مهناز خانوم مطالبی رو خوندم  که به نظرم جالب اومد حالا منم می خوام در موردش بنویسم.

به نظر من بدی یا خوبیه مطلق وجود نداره این ما آدم ها هستیم که خوب و بد رو به وجود میا ریم.

عشق و تنفر, سیاه و سفید, بد و خوب, زشت و زیباو....

 اما همشون قشنگن باور کنین شعار نمی دم اما تا وقتی سیاهی نباشه سفیدی معنایی نداره و ...

در هر صورت منم تصمیم گرفتم درین مورد بنویسم

1-از دروغ به شدت متنفرم و از آدم دورو و دروغ گو واقعا دوری می کنم.

2-آدم های بی احساس حرص منو در میارن.

3-آدم های زیادی خون سرد هم همین طور.من دارم با تمام وجود حرص می خورم خیلی خونسرد بهم نگاه می کنه و میخنده(کسانی که منو می شناسین حتما فهمیدین منظورم کیه)

4-همین طور آدم های افه چس کلاس بدم میاد( برداشت بد ممنوع)منظورم آدم هایی که فکر می کنن از دماغ فیل افتادن و ازونا بهتر و قشنگتر و پولدارترو .... تو دنیا پیدا نمی شه (اووووووووووف)

5-آدم های خسیس هم به طور دائم روی عصابم پیاده روی می کنن.

6-آدم هایی که فکر می کنن خودشون خیلی زرنگن و می خوان تیز بازی در بیارن و تورو حالو فرض می کنن خوشم نمی یاد.

7-از آدم های که می بینن طرف داره  تو جوب جون می ده اما بی تفاوت به حرف زدن با گوشیه همراه می پردازن و ازش به راحتی عبور می کنن بدم میاد.(شاید بگین کاری از دستتون بر نمیاد اما اشتباهه اگه هر کس به اطرافیانش اهمیت بده هیچ وقت شاهد همچین منظره ی دردناکی نیستیم)

8-از آدم های بی منطق که حرف فقط حرف خودشونه و اصلا براشون مهم نیست دیگران چه نظری دارن بدم میاد.

9-از استقلال متنفرم.(بسیار بسیار مهمه)

10-از حرف زورخدوشم نمیاد و هیچ وقت زیر بار زور نمی رم(مگر اینکه زورش پر زور باشه مثل مامان جون)

11-از سوسک و عنکبوت و ملخ هم به شدت متنفرم(البته شاید چون ازشون می ترسم)

12-از آدم های خر خون خوشم نمی یاد( نه اینکه چون نیستم یا عرضه شو ندارم فقط معتقدم هر چیزی حدی داره)

13-از آدم های خود شیرین بدم میاد اسیدی(به قول برو بچ)

14-از آدم های موزی و آب زیر کاهم بدم میاد.

15-از مردایی که خودشون رو بالاتر از خانومامی دونن و فکر می کنن آخرشن بدم میاد.

16-همین طور از پسر های بی کاری که تو خیابون ول می گردن و هر کاری می کنن تا یه نگاه بهشون بندازی بدنم میاد(البته خوب دختر های اینطوری هم وجود دارن که همون حس رو بهشون دارم)

17-از آدم های مغرور و از خود متشکر هم شدیدا بدم میاد. تو همه ی حرفاشون می گن تعریف از خود نباشه (اما همش هست )

18-از ترحم کردن و مورد ترحم واقع شدن بدم میاد.

19- از آدم هایی که واسه عزیز کردن خودشون زیراب بقیه رو می زنن بدم میاد مثلا جلو روی من یه جورن اما وقتی تنها با خانوادشون هستن یه جور دیگه وانمود می کنن.

20-از لباس های لختی و بیش از حد چسب حتی تو مهمونی بدم میاد.

21-از آدم های خیلی خجالتی یا اونایی که وانمود می کنن خیلی خجالتین خوشم نمیاد(نه اینکه آدم دریده و بی حیا باشه اما خجالتی بودن هم خوب نیست)

22-از خوزه مورینیو, علی دایی,کریس رونالدو, منچستر یونایتد و چلسی هم به شدت متنفرم.

23-از عکس,فیلم و حرفهای زشت واقعا بدم میاد( امیدوارم فهمیده باشین منظورم چیه)

24-علاقه ای به فیلم ایرانی و هندی ندارم مخصوصا اگه گلزار و افشار یا شاهرخ خان تو اون فیلم ها باشن.

25- از بی کاریو ول بودن بدم میاد.

26-از کفش پاشنه دار بدم میاد ترجیح می دم اسپورت باشه یا حداقل بیشتر  از 2cmپاشنه نداشته باشه.

27- درسته از پسرای فشن خوشم نمیاد اما غیر قابل تحمل تر ازونا پسرای مامانیه فرق وسطن که با 20 و اندی سال هنوزمامانشون دکمه ی بلوزشون و می بنده(که واقعا چندشم می شه).

28-از آدم های خبر کش(دهن لق) و فضول به یه اندازه بدم میاد.

29-از آدم هایی که واسه خندیدن و خوشحالیه خودشون دیگران رو مسخره می کنن بدم میاد.

30-ازینکه یه نفر بیاد تو وبلاگم و بدون اینکه حتی یه خط از مطالبم رو بخونه نظر می ده فقط واسه اینکه منم برم بهش نظر بدم هم خوشم نمیاد.

31-از آدم هایی که خیلی ادعا دارن اما هیچ چی نیستن هم خوشم نمیاد.

32-از سمند و 405 بدم میاد.

33-مهم:از شوهر خوشگل هم وشم نمیاد(دلیل:حوصله ندارم 24 ساعته تو خیابون دنبالش باشم که کسی بهش نگاه نکنه پس ترجیح می دم معمولی باشه)

فعلا دیگه چیزی ندارم تا همین جاهم فکر کنم چرت و پرت زیاد گفتم

ادامه مطلب یادتون نره.

راستی نظرتون راجع به قالب جدیدم چیه؟

بدروووووووووووووووووود عزیزانم تا پست بعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 16:18  توسط شادی  | 

بازگشت

بازگشت

30لام دوستای گلم

نمی دونین چقدر دلم واستون تنگیده بود

من واقعا معذرت می خوام که بدون خداحافظی رفتم اما چاره ای جز این نداشتم در طی سال کلا استراحت می کردم و هیچ درسی نخوندم این آخر مجبور بودم دوپینگی بخونم.

رایانم هم  که درست شد خوشبختانه

البته چاره ای نداشت اگه درست نمی شد خودم 4شنبه سوری می سوزوندمش

خوب تو این مدتی که نبودم کلی اتفاق افتاد.

مثلا همین دیروز کنکور دادم در حد تیم ملی.

صبح از ساعت 5 شیپور آماده باش زدم که با بلشت و دمپایی ساکت شدم.

حالا به هر بدبختی بود رسیدیم در حوزه اولش که حالم خوب بود اما همین که دفترچه ی عمومی رو دادن حالم بد شد که به دفتر و آب قند کشید.

جالب اینجاست مراقبه می گه خوب آزمایشی هستی اگه کنکور اصلیت بود چه کار می کردی؟

منم گفتم: اینکه پرسیدن نداره سکته می کردم( نمی دونم چرا خندیدن؟؟؟!!!...)

کنکورم تموم شد دعا کنین قبول شم وگرنه سرخورده می شم و دوست ناباب پیدا می کنم و معتاد می شم و جوب آب و....... بقیه رو هم خودتون می دونین.دیگه تمام دلایلی که از اومدن من به نت جلو گیری می کرد از بین رفت.

و بالاخره طبق قولی که داده بودم وصیت کوروش رو واستون آوردم که تو ادامه مطلب واستون می ذارم

واینکه کلی افتضاح تو مدرسه رخ داد(بهتره بگم کلی افتضاح به بار آوردیم) که کم کم واستون می گم تا شوکه نشین

(نکته ی مهم: به دلایل امنیتی از آوردن اسامی دبیران محترم خودداری شده)

خرابکاری1

 

یا بهتره بگم گند کاری اونم چه گندی! در حد تیم ملی!!!!

کاری کردیم که تا آخر سال خودمون رو لعنت کردیم اما چاره ای نداشتیم طبق سخنان گوهربار بجا مانده از گذشتگان "خودمون کردیم که لعنت به خودمون باد"

سر کلاسی که نمی تونم بگم کدوم کلاس پای منبر خاطرات یکی از دبیرا نشسته بودیم که رسیدیم به اینجا فرمودن: یه بار رفتم سر یه کلاسی دیدم به به بر خلاف همیشه تخته از تمیزی برق می زنه! خوشحال شدم که بچه های خوبی شدن.

 دیگه تصمیم گرفتم درس رو شرو کنم و رو تخته بنویسم که دیدم.... چی دیدم؟ چه طور ممکنه؟! گچ رو تخته نمی نویسه!!!

هر چقدر تلاش کردم حتی یه نقطه هم رو تخته نیفتاد

اونجا بود که فهمیدم چرا تخته تمیزه؟!

وطبق تحقیقات به عمل اومده متوجه شدم دانش آموزان کوشا و علاقه مند به درس برای فرار از حل تمرین تخته رو با نوشابه شستن که نمی شه روش نوشت!!!!!!!"

شنیده بودیم رینگ ماشین و با نوشابه می شورن تمیز شه اما تخته!!! .......

ما هم که مثل دانش آموزان ذکر شده عاشق درس بودیم تصمیم گرفتیم....

همون روز زنگ آخر بی کار بودیم نقشه ی شوم خودمون رو اجرا کردیم.

یه نوشابه از فروشگاه مدرسه گرفتیم و باهاش تخته رو شستیم.

بعد همه ایستادیم فوت کردیم تا خشک شد.به عجب تخته ای. تخته نگو بگو باقلوا!!!

اینقدر تمیز شده بود که می خواستیم قورتش بدیم.

وقتی اطمینان حاصل شد که تخته کاملا خشکه گچ برداشتیم که امتحان کنیم..........

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....ای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نوشت

از قبل هم بهتر!!!!!!!!!!!!

مات و مبهوت همو نگاه می کردیم که زنگ خورد

حیف اون نوشابه که حروم شد. حالا بی خیال یه فکری واسش می کنیم.

(در ضمن یادم رفت بگم کلاسمون 4عدد دانش آموز تجربی داره و 7 نفر ریاضی داره و این فکر خلاقانه و افتضاح مال نابغه های ریاضی بود و نخاله های تجربی هیچ اطلاعی نداشتند)

روز 3شنبه سرخوش و خوشحال اومدیم مدرسه و قضیه ی نوشابه رو هم فراموش کرده بودیم. ساعت اول زبان داشتیم و طبق معمول دبیر محترم نیم ساعت قبل از همه اومد.

من نگون بخت مثل همیشه رفتم پای تخته تمرین حل کنم نمی دونم کی روز قبل چیزی پای تخته نوشته بود ............چشمتون روز بد نبینه تخته پاک کن رو گذاشتم رو تخته که تمیز کنم چسبید به تخته!!!!!

وای نوشابه!

بچه ها هم طبق معمول داشتن از خنده می تر کیدن اما من نمی دونستم بخندم یا گریه کنم!؟

دبیر محترم حضور غیاب می کرد خوشبختانه ندید.

 - شادی:اجازه؟ می تونم برم تخته پاک کن رو بشورم تا کمتر گچ بخوریم؟

-دبیر محترم:برو ولی زود بیا نبینم بری پایین بمونی ها

حالا چه خاکی بریزم سرم؟ خوب که نشد هیچ چی افتضاح به بار اومد گند زدیم به تخته.

تا آخرین روز مدرسه تخته ساییدیم نمی دونین چه بد بختی کشیدیم؟ مشکل اینجا بود که هر چی می شستیم تمیز نمی شد

با گچ که می نوشتیم روش دیگه پاک نمی شد تخته پاک کن رو هم که می شستیم تخته گل می شد.

هر کی هم می پرسید چی شده؟ همه به اتفاق می گفتیم ما خبر نداریم خودش اینطوری شده!!!!!!

آخه یکی نیست به دبیر محترمه بگه شما که از جنبه ی ما خبر دارین چرا این خاطرات رو تعریف می کنین ما اینجوری جوگیر می شیم و..........

خلاصه که هرکی می رفت پای تخته گل بازی می کرد.

این یکی از گندایی بود که تو این مدت زدیم.

واسم نظر بدین عقده ای شدم به خدا.

تا پست بعدی بدرووووووووووووووووووووووووود عزیزانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 10:21  توسط شادی  | 

بازم من یعنی شادی جون

سلام من دوباره اومدم

اول برد غرورمندانه ی تیممون رو به همه تبریک می گم

امیدوارم خوب خوب باشین دلم براتون تنگ شده بود از همه ی شما که اومدین ممنون

نیلو جونم خواسته بود قضیه ی دمپایی رو واستون بگم

از شیراز که به سمت اصفهان راه افتادیم تو راه یاسوج یه جا وایسادیم جاتون خالی نهار جیگر بزنیم به بدن

جای یه رود خونه وایسادیم عجب جایی بود یعنی هر چی که واستون بگم کم گفتم

خلاصه مامان باباها مشغول تدارکات نهار بودن که ما رفتیم بگردیم.

آب اونجا هم سرد بود هم فشار زیادی داشت

ما یه خورده که رفتیم تا زانو تو آب بودیم اگه بیشتر می رفتیم آب مارو میبرد

هی به نیلو گفتم مواظب باش فشار آب زیاده دمپاییتو آب نبره می گفت باشه

این آخریا که می خواستیم بیایمبیرون دمپاییه نازنینه صورتیمو آب برد

هر چی دوییدیم دنبالش نتونستیم بگیریمش

خلاصه اون یکی لنگ دمپایی رو هم انداختم تو آب که تنها نباشن.

اونجا یه عالمه پونه در اومده بود ماهی هم داشت جای خیلی قشنگی بود ازونجا هم که راه افتادیم توی راه رودخونه هنوز ادامه داشت اینم خاطره ی دمپایی

بهتون قول داده بودم این دفعه واستون وصیت کوروش رو بذارم که متاسفانه وقت ندارم فردا امتحان مستمر حسابان دارم اما قول می دم دفعه ی دیگه واستون بذارم

باید برم درس بخونم تا دفعه ی بعد بدرووووووووووود عزیزان

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 17:33  توسط شادی  | 

اولین پست88

 سلام

من بازم اومدم دلم خیلی خیلی واسه همتون تنگ شده بود نمی دونین از وقتی از مسافرت برگشتم تا همین الان داشتم می نوشتم و می خوندم.

از مسافرت که برگشتیم تازه فهمیدم تو این 2 هفته تعطیلی اندازه ی 2ماه تکلیف بهمون گفتن که قبل از عید از ذوق و شوق سال جدید چیزی حالیمون نمی شده معلمها هم که دیدن تنور داغه نون رو چسبوندن و هر چقد عشقشون کشیده گفتن خلاصه تا تونستیم خودمون رو جمع و جور کنیم دیدیم صبح شنبه ساعت 6 صبح با مشت و لگد و به زور بیدار شدیم که پاشو صبح شنبه از سرویس جا نمونی خلاصه این بود که نتونستم بعداز مسافرت بیام و فقط جواب چندتا از برو بچس رو دادم.

خلاصه شنبه به سلامتی رفتیم سر کلاس وساعت اول فیزیک داشتیم خیلی خوب بود دبیر محترمه چندتا نمونه سوال حل کرد و بعد دیگه در مورد عید حرف زدیم نمی دونین مهناز چقدر ساکت بود آخه تهمینه نیومده بود

شب قبل من به تهمینه گفتم میای گفت آره ولی شنبه دودرش کرد که بعد فهمیدیم تنبل خواب مونده در ضمن مهناز همش قلب می کشید دیگه واسه کی هنوز فقط خدا می دونه و خودش بالاخره به سلامتی اولین زنگ تفریح 88 هم به صدا در اومد. به به ساعت دوم و درس بسیار بسیار شیرین حسابان که من عاشقشم خلاصه اون ساعت هم دبیر بسیار محترمه ی حسابان درس کوتاهی دادن و بعد حرف زدیم.

دبیر حسابان تنها دبیری هست که وبلاگ منو داره کلی منو تشویق کرد و امیدواری داد که ادامه بدم منم تصمیم گرفتم بیشتر بیام البته با اجازه ی رئیس خونه مامان خانوم که فعلا به من لطف دارن البته اگه آبجی کوچیکه بذاره اونم فعلا مدعی شده منم اینترنت و وبلاگ می خوام مامان هم همه چیزو از چشم منه بد شانس می بینه  در هر صورت این بود اولین پست 88 من امیدوارم خوب بوده باشه.

یه کم امیدواری بدین به جوون مردم یه وقت دیدین ناامید شدم سر خورده شدم رفیق ناباب پیدا کردم معتاد شدم و....

تا پست بعدی شما رو به خدا می سپارم

در ضمن متن کتیبه ی کوروش رو هم ادامه ی مطلب براتون نوشتم دوست داشتین بخونین به نظر من که واقعا قشنگه

تا پست بعد....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 18:38  توسط شادی  |